من   

          ... و شاید می­خواهم ساده بگویم. در بیان آنچه در من می­گذرد، چیزی می­گویم که ندیدنش تعادل نامیده می­شود. بگذار این­گونه شروع کنم، از دست دادن لطیف­ترین درونیات، درونیاتی لطیف­تر را می­آغازد و تبدیلت می­کند به چیزی غیر از تعادل؛ تعادلی که آنها می­گویند. تعادلی که هیچ نیست جز پوسته­ای خالی، خالی از فهمی به آنچه انجام می­دهیم، تعادلی از جنسی غیر از بشر؛ و می­شوی یک قهرمان، یا یک دیوانه! اما این تمام سخن نیست، سخت­تر آنست که آنها این دو را، دو می­بینند، چونان باغبانی که ریشه را از یاد بریده و شاخ را می­بیند، شاخی سیاه، شاخی سرخ. به شاخ سیاه می­نازد و شاخ سرخ را می­برد، بی آنکه ریشه را بفهمد، و گاه که آنها شاخ­ها را به یاد می­آورند، می­نالند که چرا از تعادل بیرونند.

          می­خواهم بگویم بیرون­رفت از این اندیشه و خلاف آنچه آنها می­پندارند زیستن، راهی را در پیش می­نهد که بارزترین ویژگی­اش سختی­اش نیست، چیزی­ست که در بدترین حالت می­توانم آنرا لذت بنامم. آیا قدم در آن راه نهادن به مثابه لاجرعه سر کشیدن هوای صبحگاهیست؟

لینک
چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۸ - ایمان

   زینب   

بیدک و لا بید غیرک

باز هم اون اتفاق افتاد. باز هم یکی رفت، یکی که یه جورایی با بقیه فرق داشت.

پریشب رفته بودم مهمونی. یه مهمونی که مانا به بهونه رفتن زینب گرفته بود. یاد تمام خاطراتم می­افتم؛ خاطراتی که این اواخر پر رنگ­تر شده­بودن. رفتن به آزمایشگاه رمز و سربه­سر اون­ها گذاشتن. توی تابستون، گه­گاهی من براشون آب­پرتقال می­گرفتم و گاهی هم اونا برای من. چه روزایی بود اما الان ... من موندم و خاطرات.

زینب هم داره میره مثل بقیه کسایی که رفتن. مثل علی سینا بهمن سهیل و .... تمام دوستام که توی این دو سال از ایران رفتن. ولی انگار رفتن زینب فرق داره؛ رفتن زینب رفتن علی رو یادم میندازه ... علی رفت و نیمی از من رو با خودش برد، و نیمه دیگه رو هم زینب داره میبره ...

زینب، یادته چند ماه قبل روز تولدت گفتم تو بهترین دختر دنیایی؟ می­دونی توی این مدت چی عوض شده؟ .... هیچی ...

زینب تو هم دلتنگی رو برای من خواهی گذاشت، دلتنگی جانکاهی که مقابلش تنهام؛ اما مهمتر از من و سخت­تر از دلتنگی­های من؛ برهانِ که بعد از اون همه بالا و پایین و ماجراهایی که داشتین، نمی­دونم چطوری می­خواد با دوری از تو کنار بیاد ...

زینب، به خاطر بسپار تمام اتفاق­هایی که توی این مدت پیش اومد، به خاطر بسپار کجا بودی و کجا رفتی، به خاطر بسپار ............

اشک­هام رو بدرقه راهت می­کنم و آهم رو گرمی سفرت .... خداحافظ زینب.

 

جاده یعنی رفتن

          به سفر دل بستن ...

لینک
دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - ایمان

   اثر بی عنوان   

... بعد از آن بود که همه چیز سنگ شد و سرد. نهال کوچک زیابیی را که تو برایم آورده بودی، و دیگر درختی شده بود، درختی که از آن سوی کوچه­ها از حیاط خانه­مان پیدا بود، به ناگاه خشکید ...

---

          به یاد داری؟ در اولین روزهامان برایم نهال یک سرو آوردی، نهالی زیبا چون عشقت. اضطراب گرفتن نهال ماه­ها با من بود و در آخر ... نهال از آنم شد و من از آن نهال. چشمانم را بستم و نهال را بال و پر دادم. نهال بزرگ­تر می­شد و روبه­رویم می­بالید. من و نهال از هم بودیم ... نهال شده بودم؛ نهالی به بزرگی هر چه باور نداشتی.

          بیدار شدم ... نگرانم اما ... چه شده؟ ... "آرامشِ سایۀ نهالم نیست چرا؟" ... دویدم ... اما جز مشتی برگ و خاک نبود ... نهالم بر زمین بود و دیگر اثری نبود از تپش­های رنگین قلبش که جهانی را می­لرزاند.

          آه ... بعد از آن بود که همه چیز سنگ شد و سرد. نهال کوچک زیابیی را که تو برایم آورده بودی، و دیگر درختی شده بود، درختی که از آن سوی کوچه­ها از حیاط خانه­مان پیدا بود، به ناگاه خشکید ...

          به تکه چوبی خیره می­شوم، تکه­ای از نهالم ... خواب بود این یا فسانه؟ چه شیرین و چه افسون­گر گذشت لیک ...

          چشمانم را می­بندم؛ خیره به تکه چوبم می­مانم بدون آنکه ببینمش. سایه­ای از مه، تکه چوب را از چشمان بی­قرارم می­گیرد. سایه­ای که آرام، دیواری می­شود از سنگ و تنیده می­شود به دورم ... چشمانم را می­بندم ... می­گذارم تا ذهنم برود ... برود به جایی که قلبم را ..........

          چشمانم بسته­اند، به نوشته­ای می­نگرم و می­گویم : به یادت، که آزارت در برگ­های کتاب چون سفیدیِ در بین نوشته­هاست.

 

 

لینک
جمعه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٧ - ایمان

   ای آغاز کلام ...   

ای آغاز کلام ...

            می دانی ... احساس کوب می آغازم ، لیک .. واژگان احساس کوب از ذهنم به پرواز آمده اند و چیزی ندارم جز تو ... عزیزم ؛ که باز یادت وسوسه همیشگی سر آمد نوشته ها و سطور رفته بر بادم است . هنوز یادت چونان اولین روزهامان و ازل دیدنت ، تمنای جانم را سیراب می کند . تو را واسطه ام قرار داده ام ، واسطه ای که آنسویش خداست ... عطر وجودت یاد رنگین خدا را در خاطرم زمزمه می کند .

            عشق من ... در نبودت چشمانم خیره به اندوه سایه سیاه مرگ ، خاکستری حسرت را می نگرند و حرکت آرام قطره ای که به پایین می چکد ... بی آغوش گرمت ، رنگها تلالو انوار طلایی خورشید را از دست داده اند و جز "آه" ، ابری حسرتت را از چشمانم نمی گرید . بگو ... کدامین کوچه باغ مرا به کوی ات رهنمون می شود؟ ... عزیزم

            سیل اشک و آه ، فسوس و فغانم به ارمغان آورده ... تو کجایی تا به خود بپیوندم ؟

لینک
شنبه ۱ تیر ،۱۳۸٧ - ایمان

   برای من نوشتی، برای تو نوشتم   

عزیزم

          تمام لحظاتم را فکرت و وسوسه در کنارت بودن پر کرد؛ چه با یادت تک تک عناصر ، اینجا رو به سوی تو دارند . آتشم از درد فراقت هیمه به خانه ام افگنده . در نبودت، پنجره ها لطافت و متانت خویش بریده اند و مویه کنان، دامان تو را در آغوش گرفته اند تا یکبار، آری فقط یکبار دیگر کار دلشان با چشمان تو افتد. چونان در آغوش کشیدن خورشید و فرجامی ناپیدا، به تمنای هستی ام برای دوباره در دست کشیدن دستانت خیره شده ام.

          برای من نوشتی، برای تو می نویسم، برای تویی که وسوسه ای و رخنه ذهن ... و کیست که بداند آغازش آتش زلال قلب غمینت و چشمان چشم براهم را؟ بی صدای گرم تو، سرنوشت بال ها و پروازها به کدامین شومی و زوال خواهد کشید؟ و بالاتر از تمامی شان، کیست که تو را فهمد؟ ... 

 در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی                                                                                                                                                                                                                                     باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر                                                                                                                                                                                                                                                                                  ... و خدا گفت : آیا پروردگارتان نیستم؟
لینک
شنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - ایمان

   یا ثار الله   

خورشید بالا آمد. امروز عاشوراست. گفته بود غروب نشده همگی می رویم.

            سواری از خیمه بیرون آمد. سوار بر اسبی که تمام تاریخ را خواهد دوید. با چنان هیبتی که به یکباره به تمامی شیطان غلبه نمود؛ به سوی عطش تیغ ها برای گرفتن بوسه از پیشانی؛ و در این میان، خون تنها واژه ایست که معنای عشق را فوران می کند... آرام سر بر گرداند و دید ... اکبر ...

            ای خون خدا، تو تنها امامی که خداوند، قربانی اش را خواهد پذیرفت ... آرام بخواب اکبرم، آرام بخواب و هیچ مگوی که آسمان هیچ گاه قدرت شنیدن آن کلمات را که ترک بر لبانت نشانده اند، نخواهد داشت. آرام بخواب و چشم زیبایت ببند که زمین را یارای نگریستن به چشمانت نیست ...

            ای خون خدا، تو عشق را با تک تک رگهایت فریاد کرده ای و این نهایت عشق است که با وضوی خون، به نمازی ابدی ایستاده ای. قدسیان و ملکوتیان تمام عبادت خویش از یاد برده اندو با چشمانی اشک آلود به تماشا ایستاده اند تا عشق را برای اولین و آخرین بار بر خاک این سرزمین نظاره کنند.

            ای خون خدا ... چگونه است حال پدری که فرزندش را به میدان می فرستد

            .

            .

            .

لینک
شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦ - ایمان

   قيصر   

عصر بود، تازه برگشته بودم خونه، داشتم استراحت می کردم ... که یک آن انگار یه چیز آشنا به گوشم خورد ... قیصر امین پور؛ به یاد شعر معروفش افتادم ... " و قاف آخر عشق است ، آنجا که نام کوچک من آغاز می شود " ... اما ... دقیق شدم ... به ملکوت اعلا پیوست ... نه ... برگشتم و تلویزیون رو نگاه کردم ... دیدم یکی داره گریه می کنه ... وای ، درست شنیده بودم ...

"نه گندم و سیب

آدم فریب نام تو را خورد

از بی شمار نام شهیدانت

هابیل را که نام نخستین بود

دیگر این روزها به یاد نمی آوری

هابیل نام دیگر من بود

یوسف , برادرم نیز

تنها به جرم نام تو چندین هزار سال

زندانی عزیز زلیخا بود

بتها , الهه ها و پیکر تمام خدایان را

صورتگران

به نام تو تصویر می کنند.

نام تو نام مجنون

نام تو بیستون

نام تو نام دیگر شیرین

نام تو هند

نام تو چین است

و شاعران عاشق در عهد جاهلیت

ویرانه های نام تو را می گریستند

نام تو نام دیگر لیلا

نام تو نام دیگر سلماست

نام تو اهرام نام تو باغهای معلق

نام تو فتح قیصر و کسری است

نام تو رازی نوشته بر پر پروانه هاست

گلها همه به نام تو مشهورند

آیینه ها از انعکاس نام تو می خندند

در کوچه های خاطره باران

وقتی که خوشه های اقاقی

از نرده های حوصله ی دیوار سر ریز می کنند

و در مشام باد عطر بنفش نام تو می پیچند

نامت طلسم (( بسم )) اقاقیهاست

بی نام تو جذام خلأ

ده کوره ی جهان را

خواهد خورد .

نام تو چیست؟

غوغای رودخانه ی همسایگی است

وقتی به شیب دره سرازیر می شود

نام تو روستاست

شبها که سقف خواب مرا

قورباغه ها هاشور می زنند

وقتی که طبل تب را

پیشانی تفکر و تردید می کوبد

نام تو شیشه

نام تو شبنم

نام تو دستمال نسیم است

نام تو چیست؟

لبخند کودکی است

که با حالتی نجیب

لب باز می کند که بگوید

سیب

نام تو نور

نام تو سوگند

نام تو شور

نام تو لبخند

لبخند در تلفظ نامت ضرورتی است

نامی برای مردن

نامی برای تا ابد زیستن

نامی برای بی که بدانی چرا

گاهی گریستن؛

تاریخ عاشقان

فهرست کوچکی

از بی شمار نام شهیدان توست

پیغمبران به نام تو سوگند خورده اند

و شاعران گمنام

تنها به جرم بردن نام تو مرده اند

زیرا که نام کوچک تو

شرح هزار نام بزرگ خداست

زیرا هزار نام خدا

 

زیباست"

 

قاف - الف

***

 

          یکی دیگه از شعرای عصر طلایی رو هم از دست دادیم ... چه باید کرد؟ چه میشه کرد؟ به قیصر فکر می کنم و به یاد تمیمی می افتم ...

 

"روزی که نیستی ناهید

شاید تنهایی را نشکیبد دیگر

و با جوهر بنفش

یک سرخ گل بکوبد بر بازوی زمین"

 

 .... به ادبیاتمون فکر می کنم و به یاد شعر نیما می افتم ...

 

"می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند ..................."

 

            اما ... چشم هام رو می بندم ... و برای قیصر فاتحه می خونم ... خدایت بیامرزد

 

 

(نصرت گفت : .... در من ملال هست .. سیگار می کشم)

 

لینک
چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦ - ایمان

   بوتیمار   

شعر "جاده" توی ذهنم می چرخه ...

 

                        " ... گریه آینه هاست

                                سایه ای سر گردان

                                  مثل شمعی در باد

                                    آنشی در باران ... "

 

            رمضان داره با کوله بارش به سمتمون میاد. دوباره تکرار میشه : یه چراغ کم سو، کتاب تاسیان، زمزمه باران عشق و یه دل عاشق ... تا صبح . سیر اشک ها و احساس ها ما رو به کجا میبره؟ خیلی وقت بود منتظر یه فرصت بودم تا یه پست بنویسم . فرصتی که بتونه من رو تکون بده ... و این فرصت در آخرین روز های شعبان اومد . رمضان داره میاد، داره میاد با کوله بار سنگینش تا طوفان به پا کنه .. احساس ها عوض میشن، روحیات لطیف میشه و چشم ها کم طاقت . تا به حال راجع به بوتیمار چیزی شنیدید ؟ بوتیمار یه مرغه در آغوش دریا و مهم تر از اون ... عاشق دریا . بوتیمار انقدر دریا رو درست داره که از ترس تموم شدن آب دریا ... تا مرگش گریه می کنه ... دریای رمضان به سمتمون میاد؛ اما ... مرغ بوتیمار این دریا منم.

            احساسم عوض شده، چیزی که با قیل تفاوت داره . نمی دونم رمضان با تمام راز و روزش، امسال با چه جلوه ای ظاهر میشه . رمضان زیبای من با شبهای عطرینش ...

 

            " ... گریه امانم نمی دهد

              سخت احساس کوبم می کند

              و من بی آنکه بتوانم قدم از قدم رانم

              حیرت زده شکوه جلوه نمای آمدنش

              به روزگاران خاکستری خیره شده ام

              کلامی نمی گویم

              هیچ کس !

              هیچ کس

              با هیچ کس سخن نمی گوید

              که سکوتی به هزاران زبان در سخن است

              سکوتی زاده عشق

              و عشقی زاده چشمانش ... "

 

            خدایا! می خوای با ما چی کار کنی؟ واقعا اونقدر دلمون بزرگ شده که طاقت قرب تو رو توی این شبهای قشنگت داشته باشیم ؟

 

" وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
  وقتی ابدچشم تورا پیش ازازل می آفرید

  وقتی زمین ناز تورادر آسمان‌ها می کشید
  وقتی عطش طعم تورابااشک‌هایم می چشید

  من عاشق چشمت شدم
  نه عقل بود و نه دلی
  چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

  یک آن شد این عاشق شدن
  دنیا همان یک لحظه بود
  آندم که چشمانت مرااز عمق چشمانم ربود

  وقتی که من عاشق شدم
  شیطان به نامم سجده کرد
  آدم زمینی تر شدوعالم به آدم سجده کرد

  من بودم و چشمان تو
  نه آتشی و نه گلی
  چیزی نمی‌دانم ازین دیوانگی و عاقلی "

 

            نمی دونم ... شاید دوباره باید نوشتن رو کنار گذاشت . فکرم خیلی مشوشه . شاید ... یه روز ... باز هم چراغ این خونه و مهمونای قشنگش روشن بشه ... شاید

           

            چند بیت به یادگار اینجا می ذارم . کسی که باید، می فهمه، اگه خدا بخواد ( ... و خدا گفت : آیا پروردگارتان نیستم؟ )

 

            همتون رو دوست دارم ...

 

 

 

ما خود نمی رویم دوان در قفای کس

            آن می برد که ما به کمند وی اندریم

 

***

 

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

            گفت آن چیز دگر، نیست دگر، هیچ مگو

 

***

 

ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی

            آن روز همایون که به عالم قفسی نیست

 

 

 

 

    ( جاده یعنی رفتن                  

به سفر دل بستن ... )

 

لینک
دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦ - ایمان

   نگاه   

"پست امروز ٬ نوشته شده توسط هیراد "

 

 

Dedicated To The Girl I Fell In Love . She Means More To Me Than Anything In This World … Darling ! No One Can Ever Take Me Away From You .

 

یا لطیف ! با نام تو آغاز می کنم ...

 

"نگاه"

            آیا تا کنون به " نگاه " اندیشیده ای ؟ " نگاه " از پر رمز و راز ترین هاست . " نگاه " آن روحیست که در چشمانمان جاریست . گفت : " " نگاه " بود که حر را به این سوی میدان آورد ، " نگاه " ... در قرآن آمده است به روز قیامت خداوند به ایشان " نگاه " نمی کند ... "

 

            و " نگاه " تو ... " نگاه " تو آتش به وجودم افکند ...

 

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

                        که کس آهوی وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد

 

گویند آهویی وحشی  در جنگل – سرزمین بکر شکوه قدرت خداوند – می خرامد که روح سبز جنگل از اوست . او مخلوق خاص خداوند است که به اذنش ، شکفتن و سبز شدن را در دست دارد ... و تو ... تو ای  عزیز ترینم، آن شکوهی هستی که آهوی وحشی وجودم را مسخر خود نمودی .... ماه من

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

                        تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

                        پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

 

لینک
جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦ - ایمان

   هيراد   

به کسی که می دونم هیچ وقت اینجا نمیاد ...

 

"

بیدک و لا بید غیرک

 

   هیراد یعنی آرام . هیراد یعنی آن لحظه که چشمانت چشمانش را می بیند . هیراد یعنی حس دل انگیز غروب چهارشنبه در حیاط خلوت دانشگاه . هیراد یعنی ... آرام .

   هیراد ، حس هزار سال قدم زدن به زیر سایه سبز ققنوس و در گرمای مهربان پرتوان ملون دختر زیبای خورشید و به شکوه خداوند رفتن است .

   هیراد ، لنگ لنگان بر سر آتش نشستن است . (ش1)

   هیراد ، حس طرقه در زمان دیدار معشوق و فراموشی نام آخر است . (ش2)

   هیراد بود که در حرا معجزه نمود و هیراد بود که عاشورا را آفرید . هیراد ... تجلی پرتو حسن معشوق است . (ش3)

 

   هیراد یعنی عشق ... هیراد یعنی آرام .

 

 

--------

ش1 : آن یکی بر خواست می شد مست مست

        لنگ لنگان بر سر آتش نشست ....

                                                (پروانه بی پروا – فرید عطار)

 

ش2 : طرقه پرنده ایست افسانه ای که هزار نام خداوند به او یاد داده شد و گفته شد که در سفر به خورشید با این هزار نام ، آتش او را نخواهد سوزاند . اما در زمان رسیدن به خورشید ، نام آخر را فراموش کرد و بسوخت.

 

ش3 : در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

        عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ...

                                                (حافظ)

"

لینک
جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦ - ایمان

   ميعاد در لجن   

سلام ... یه مدتی بود که دل و دماغ آپ کردن رو نداشتم ... می خواستم بلاگ رو پاک کنم .. اما دلم نیومد ... این خونه و تموم مهمونهای قشنگش یه پناهگاهِ برای من ... اینجا بودن واقعا لذت بخشه ... از تموم دوستان مهربون که با کامنت های زیباشون اینجا رو زنده نگه می دارن ممنونم ... به خاطر بعضی مسائل ٬ یه شعر رو که قبلا به یکی از دوستان عزیز داده بودم (و البته با اجازه ایشون) اینجا آوردم ... امیدوارم لذت ببرید :

       

رقصید
پر زد ، رمید
از لب انگشت او پرید

سکه

گفتم: خط
     
پروانه ی مسین
پرواز کرد
چرخید ، چرخید
پر پر زنان چکید؛ کف جوی پر لجن.
   
تابید ، سوخت فضا را نگاهها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشق های سوخنه فریاد می کشید:
ـ ای یأس ، ای امید !
    
آسیمه سر بسوی " سکه " تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.
   
پروانه ی مسین
آیینه وار ! بر پا نشسته بود در پهنه ی لجن !
وهر دو روی آن
خط بود
خطی بسوی پوچ ، خطی به مرز هیچ
   
اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
ـ پس ... نقش شیر ؟
رویید اشک
خاموش گشت، خاموش
    
گفتم :
ـ کنام شیر لجن زار نیست ، نیست!
خط است و خال
گذرگاه کرم ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.
   
از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم.

   

خدایت بیامرزد ... نصرت

لینک
شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٦ - ایمان

   Princess Mononoke   

خوشم با آه گرم امشب مده تشویشم ای گریه

که خوش می سوزدم این آتشی کز خانه می خیزد ...

 

In the moonlight I felt your heart

Quiver like a bowstring’s pulse

In the moon’s mere light you looked at me

Nobody knows your heart

When the sun has gone I see you

Beautiful and haunting but cold

Like a blade of a knife so sharp so sweet

Nobody knows your heart

All of your sorrow grief and pain

Locked away in the forest of the night

Your secret heart belongs to the world

Of the things that sigh in the dark

Of the things that cry in the dark

 

گوش بسپار به آواز خدا

  آشنایی که به آرامش آن برکه نور

                                            و رها گشتن از خویش

                                  ترا می خواند ...

***

شیشه عطر بهار

               لب دیوار شکست

                              و هوا پر شد از بوی خدا

همه جا آیت اوست

    دیدنش آسان است

                سخت آنست نبینی او را ...

لینک
پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - ایمان

   هست شب   

هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.
 ***
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
 ***
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب. آری، شب.

لینک
جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - ایمان

   اندکی صبر   

شب سردیست و من افسرده
راه دوریست و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که به دام آویزم
مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غمی هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است 
لینک
سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - ایمان

   مرد دیگر   

به یاد شاعری که سال ها بعد ارزشش معلوم میشه ... خدایت بیامرزد نصرت رحمانی

می آیی و من می روم ای مرد دیگر
 چون تیرگی از بیخ گوش صبحگاهی
می آیی و من می روم ، زیباست ، زیباست
 باران نرمی بر غبار کوره راهی
 دشت بلاخیز غریب تفته ای بود
 هر تپه ای چون طاولی چرکین بر آن دشت
ما سوختیم و خیمه برکندیم و رفتیم
اینک ، تو می آیی برای سیر و گلگشت
حلاج ها ، بر دار ، رقصیدند و رفتند
 شیطان حدایی کرد در این خاک سوزان
 این قصر عاج افتخار آمیز تاریخ
بر پا بود ، از استخوان تیره روزان
تابوت خون آلود من گهواره ی توست
 جنباندت دست پلید پیر تقدیر
 هشدار یک دنیا فریب و رنگ و بازیست
روزی شنیدی گر کسی می گفت : تدبیر
 می آیی و من می روم
 بدرود
 بدرود
چیزی نیاوردیم و چیزی هم نبردیم
بیهوده بودن ، تلخ دردی بود ، اما
اما ... چه دردانگیز ما بیهوده مردیم

لینک
یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - ایمان

   نامه های عاشقانه يک پيامبر   

 هزاران سال از عمر زمين گذشته بود و همواره جسم زمين فرسايش يافته بود تا روح آن آباد شود .
کل من عليها فان و يبقي وجه ربک ذوالجلال و الاکرام

 " ... هليا ! بدان كه من به سوي تو باز نخواهم گشت . تو بيدار مي نشيني تا انتظار , پشيماني بيافريند . بگذار تا تمام وجودت تسليم شدگي را با نفرين بياميزد . زيرا كه نفرين بي ريا ترين پيام آور درماندگي است .

شب هاي اندوهبار تو از من و تصوير پروانه ها خالي است

 گريستن هليا , تنها و صميمانه گريستن را بياموز ! ... "

***

" و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي :
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد ......

هزار سال گذشت  ...

هزار سال ...

***

"برف نگرانم نمي کند.
حصار يخ
رنجم نمي دهد
زيرا پايداري ميکنم
گاهي با شعر و
گاهي با عشق
که براي گرم شدن
وسيله اي نيست
جز آنکه
دوستت بدارم
يا برايت
عاشقانه بسرايم."

 

لینک
چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦ - ایمان

   تاسیان   

به یاد استاد بزرگ ادبیات هـ . ا . سایه

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
 مثل امروز که تنگ است دلم
 پدرم گفت چراغ
 و شب از شب پر شد
 من به خود گفتم یک روز گذشت
 مادرم آه کشید
 زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
 که گمان داشت که هست این همه درد
 در کمین دل آن کودک خرد ؟
 آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
 معنی هرگز را
 تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
 آه ای واژه شوم
 خو نکرده ست دلم با تو هنوز
 من پس از این همه سال
 چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه

لینک
سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦ - ایمان

   بی قرار   

ديرگاهي است که دل روز و شب مي ترسد، با خودش مي جنگد.

...و به تو مي نگرم که دلم مدتهاست که شده حيرانت.

باز دل مي ترسد، که مبادا روزي بروي از اينجا و بمانم تنها و بميرم رسوا!

باز من مي گريم که مبادا عشقم برود از يادت!!! بدهي بربادم و بميرم در غم .

باز در رويايت دل من مي ماند و به خود می خندد که شده مجنونت!

تا کنون قلبم را اينچنين ديوانه.....من نديدم هرگز!

««««از نگاه پاکت دل من مي لرزد!باز هم مي ترسم!»»»»

نکند چشمانت روزگاري جز من به کسي عشق دهد!

اي اميد ماندن ، بي تو من خواهم ماند با دلي پر ماتم در پس تنهايي.

وقت آرامش شب از خيانت لبريز از همه بي زارم و تو را مي خواهم تا بميرم از شوق ....

لحظه ديدارت......

اي تو که آغوشت مأمن اين تنهاست....باز هم دريابم!

که پرم از گريه و بغضي کهنه ...روز و شب لبريزم.....

گرمي آغوشت برتر از يک دنياست ، در کنارت گويي مالکم دنيا را.

تو بمان تا عمري من بمانم شيدا و نميرم تنها و تمام خود را بدهم در راهت.

من نخواهم هرگز که بجز چشمانت به کسي عشق دهم و کسي را جز تو لايق خود دانم.

من همه اميدم بسته به چشمانت

                                 تو شدي رويايم!!

                                                    تو شدي دنيايم....

 

 

به نقل از بی قرار

لینک
دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦ - ایمان

   غوغای ستـارگان‌‌   

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم


از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم


امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخن می گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
لینک
شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦ - ایمان

   بگو کجايی   

به سوی تو

           به شوق روی تو

                             به طرف کوی تو

                                                سپیده دم آید

                                                            مگر تورا جویم

                                                                             بگو کجایی

 

نشان تو

        گه از زمین گاهی

                            ز آسمان جویم

                                            ببین چه بی پروا

                                                              ره تو می پویم

                                                                             بگو کجایی

 

 

کی

   رود رخ ماهت از نظرم

                                نظرم

                                      به غیر نامت

                                                      کی

                                                          نام دگر ببرم

 

 

اگر تورا جویم

                 حدیث دل گویم

                                   بگو کجایی

 

 

به دست تو دادم

                  دل پریشانم

                              دگر چه خواهی

 

 

فتاده ام از پا

              بگو که از جانم

                               دگر چه خواهی

 

 

یک دم از خیال من

                      نمی روی

                                 ای غزال من

 

                                               دگر چه پرسی ز حال من

 

تا هستم

         من

            اسیر کوی تو ام

                              به آرزوی تو ام

 

 

اگر تورا جویم

                 حدیث دل گویم

                                   بگو کجایی

 

 

به دست تو دادم

                  دل پریشانم

                              دگر چه خواهی

 

 

فتاده ام از پا

              بگو که از جانم

                               دگر چه خواهی

 

 

لینک
سه‌شنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٦ - ایمان